|
|
آن پنج تن! آن پنج تن! شهيد «حاج حسين بصير»، در عمليّات كربلاي 5 در غرب كانال ماهي، به همراه نيروهاي جان بر كفش، بيست و دو روز حماسه آفريد. در يكي از همين روزها كه عراق براي باز پسگيري سر پُلي كه ما گشوده بوديم تماميِ امكانات تدافعي و تهاجمياش را در قالب دو تيپّ كماندويي وارد عمل كرده بود و فرمانده سپاه چهاردهم عراق؛ «عدنان خيرالله» نيز براي روحيّه دادن به نيروهايش در منطقه حضور داشت، كار به جايي رسيد كه از نيروهاي در خطّ ما فقط «حاج بصير» مانده بود و دو پاسدار و دو طلبة بسيجي. در همين گير و دار، «حاجي» در تماسي با من فرمود: «فلاني! ما پنج نفر به تعداد پنج تن آلعبا، با ذكر مقدّس «يا فاطمة الزّهرا (س)» جلويشان را ميگيريم؛ حال يا به شهادت ميرسيم، يا پيروز باز ميگرديم!» در حالي كه بغضي سنگين گلويم را به هم مي فشرد، آنان را به خدا سپردم. آنها با عزمي آهنين و ايماني والا به امدادهاي غيبي الهي، اين دو تيپ كماندويي را با جرأت و جسارتي شگرف، به ياري خدا به عقب راندند. بعدها از نيروهايي كه در ادامة اين عمليّات به اسارت ما درآمدند شنيديم كه ميگفتند: «شما پانزده گردان وارد عمل كرده بوديد!» نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | تير دعا/ حاج حسین بصیر تيردعا
يك روز شهيد «حاج بصير» از مادرش خواست كه به وي اجازه دهد بر سجّادهاش دو ركعت نماز حاجت بخواند و مادر نيز پس از پايان نماز بر دعاهاي زير لبي كه بر لبان فرزند ميوزد، آمين بگويد. مادر «حاجي» هم به خيال آنكه فرزندش چون هميشه پيروزي رزمندگان اسلام را از خدا طلب كرده است، با كمال توجّه بر دعاي زمزمهوار او آمين گفته بود. نماز و دعا كه به آخر رسيد، حاجي رو به مادرش كرد و گفت: «مادر! ميداني اين دعايي كه تو آمينش را گفتي براي چه بود؟» «حتماً پيروزي رزمندگان اسلام را از خدا خواستي.» «بله، آن به جاي خودش. ولي من از خدا طلب شهادت كردم. چون ميدانم كه تو با دعاهايت مانع شهادتم ميشوي امروز ميخواستم آمينت را هم بر شهادتم بشنوم.» «پسرم! من به خدا از شهادت شما باك ندارم؛ چنانكه برادرت «اصغر» شهيد شده و «هادي» هم در جبهه است. امّا من دوست دارم شما بمانيد و از امام و انقلاب دفاع كنيد.» و چه زود تير دعاي فرزند، شعلهور از چاشنيِ آمينِ مادر، به هدف اجابت نشست و حاجي را از فراز قلّههاي ماوؤت در ناپيداي غيب، بر چكاد شهود نشاند!
نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | درد و دل گزيده اي از درد و دل ابوالحسن محمدزاده برادرزاده شهيدان محمدزاده
نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | شهید حاج سید مجتبی علمدار جانباز شهید حاج سید مجتبی علمدار
قسمتی از وصیتنامه سردار شهید اسلام مداح اهل بیت ( ع )
اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید قرآن را بیشتر بخوانید بیشتر بشناسید بیشتر عشق بورزید بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای قربت فرزند فاطمه ( س ) ( مقام معظم رهبری ) را که همان ناله غریبانه فاطمه ( س ) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی ( ره ) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار از جان و مال و زندگی جهت هر چه بارورتر شدن درخت تنومند اسلام ناب که 1400 سال پیش بدست توانای خاتم پیغمبران محمد بن عبدالله ( ص ) کاشته شده و با خون فاطمه زهرا( س ) بین درب و دیوار و عرق خون آلود پیشانی حیدر ، جگر پاره امام حسن ( ع ) در میان تشت ، بدن پاره پاره و رگ بریده حلقوم ابی عبدالله ( ع ) و خونهای جاری شده از ابدان شهدای کربلا و کربلای ایران آبیاری شد باشند نگذارید که آن واقعه تکرار شود ! حتما می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا ( س ) نیمه دل شب دست به دعا بردارد که اللهم عجل وفاتی همان واقعه ای که علی ( ع ) از تنهایی با چاه درد دل کند همان واقعه ای که امام حسن مجتبی ( ع ) را سنگ بزنند و آنقدر مظلوم و غریبش کنند که بعد از مرگش جنازه اش را تیرباران کنند ، همان واقعه ای که امام حسین ( ع ) فریاد بزند ( هل من ناصر ینصرنی ) فقط پیکرهای بی سر شهداء تکان بخورد همان واقعه ای که امام صادق ( ع ) بفرمایند : به تعداد انگشتان یک دست یار و یاور واقعی ندارم همان واقعه ای که ... و نهایتا همان واقعه ای که امام خمینی ( ره ) بگویند : من جام زهر نوشیده ام و ناله غریبانه ( اللهم عجل وفاتی ) او فاطمه ( س ) را به گریه آورد !!! شیعه ها ،مسلمونا ، حزب اللهی ها ، بسیجی ها و ... نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود .
سردار شهید اسلام سید مجتبی علمدار فرزند سید رمضان محل ولادت – ساری سال ولادت – 11/10/1345 محل شهادت – بیمارستان ساری ( بر اثر جراحات شیمیایی از جنگ ) سال شهادت – 11/10/1375 محل دفن – گلزار شهدای ساری
نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | شهید حبیب ا... افتخاریان
سردار شهید حبیب ا... افتخاریان(ابوعمار)
درسال 1334 در شهرستان بهشهر ديده به جهان گشود و در سن 3 سالگي از محبت پدر محروم گشت و سرپرستي او و خانواده اش را عمويش بر عهده گرفت بدليل شرايط مادي خانواده تحصيل در كلاسهاي شبانه به كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد پس از فراقت از تحصيل به خدمت سربازي رفت بعد از آن در اداره برق اصفهان مشغول كار شد و در عين حال به مبارزات سياسي خود عليه رژيم پرداخت و به علت فشار عوامل شاه به كشور آلمان و بعد فرانسه مهاجرت كرد و همچنين دوره نظامي را در كشور سوريه و لبنان گذرانيده است و مدتي در فرانسه به محافظت از امام پرداخت با پيروزي انقلاب مسووليت حفاظت و انتقال خانواده حضرت امام را از تركيه به ايران به عهده گرفت و به ايران آمد . در ابتداي ورود به تشكيل سپاه و شكل دهي سازمان اين نهاد مقدس پرداخت و در تشكيل سپاه اصفهان نقش ارزنده اي داشته است پس از آن به مازندران عزيمت نمود و با تشكيل پايگاههاي سپاه به مبارزه عليه شورش گنبد و بندر تركمن پرداخت و فرماندهي سپاه آن منطقه را بر عهده گرفت و سپس عازم جبهه جنوب شد مدتي فرماندهي تيپ 25 كربلا را بر عهده داشت و به منطقه غرب اعزام و به عنوان فرمانده سپاه مريوان و بانه مشغول خدمت شد و در اين خطه مظلوم به ايثارگري و مبارزه عليه خود فروخته گان و عمال دشمنان پرداخت و در 19/12/1363 هنگاميكه در اوج پريدن از سكوي پرواز بسوي معشوق بود به ديدار دوست شتافت . روحش شاد و روانش قرين رحمت الهي باد نقش شهيد در دفاع مقدس : فرمانده سرافراز هنگاميكه بر سكوي عشق مي نگريست مناجات عارفانه سر مي داد گويي بلبلي بر شاخسار خشك نشسته و نغمه سبز سر مي دهد تا باغش را يابد و همچون بهار با طراوت نغمه خواني كند و در اين سير از هيچ تلاشي چشم نپوشيد و در برعهده گيري مسووليتهاي حساس در مناطق عملياتي دريغ نورزيد و با مسووليتهاي ذيل اداي دين نمود . 1- فرماندهي تيپ 25 كربلا در محورهاي عملياتي جنوب 2- فرمانده سپاه پاسداران بانه در كردستان 3- فرمانده سپاه پاسداران مريوان در كردستان وصاياي شهيد : ما از عمرمان بهره اي به اسلام نداده ايم شايد اين خون ثمره اي باشد براي اسلام عزيز و اين خونها كه هديه ات مي كنيم اي خداي رحمان كرامت كن و پذيرايمان باش . تاريخ شهادت : 16/12/63 در جبهه مريوان نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | شوخي در جبهه1 پوتين پيدا شد
حقيقت گاهي حسوديمان ميشد از اينكه بعضي اينقدر خوشخواب بودند. سرشان را نگذاشته
روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيدهاند و تا دلت بخواهد خواب سنگين بودند، توپ بغل
گوششان شليك ميكردي، پلك نميزدند. ما هم اذيتشان ميكرديم. دست خودمان نبود. كافي بود
مثلاً لنگه دمپايي يا پوتينهايمان سر جايش نباشد ديگر معطل نميكرديم خوب همه جا را
بگرديم، صاف ميرفتيم بالا سر اين جوانان خوش خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از
حفظ بودند، هنوز نپرسيدهايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت ميگفتند: «به پسر پيغمبر
نديدم.» و دوباره خُر و پُفشان بلند ميشد، اما اين همه ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره:
«برادر برادر!» بلند ميشد اين دفعه مينشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب
ميشنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!» نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | بانوی اذان ومناجات
مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات
فرصتی ده که کنم جان بفدای تو حسین جان چه ارزد صنما؟ ایمان بفدای تو حسین واینبار میگویم از مادری نستوه از مادری دلاور از شیرزنی که مقتدایش زینب ومولایش علی وعشقش شهادت است شنیدم که تنها آرزویش شهادت خود وفرزندانش است واین یعنی بهشت یعنی لقائ الله خدا کند که ما هم مرگمان شهادت وآرمانمان مبارزه با ظلم باشد تا آخرین نفس
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغلهاي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصره درآوردند و او و همسرش را به امنيه انتقال دادندسيد مستقيما به زندان رفت. ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد.
در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف و همسرش را امنيهها گرفتهاند. بعضيها بدون اينكه علت را بدانندفقط در خصوص دستگيري آنها حرف ميزدند ولي افراد مطلع ميگفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروز كه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بودبعضيها ميگفتند پيشبيني شاه نعمتالله ولي همين نوزاددر شكم است. يكسري ميگفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع را تاييد ميكردند و دوم بيگناهي سيد و همسرش. بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدن دختر سيد يوسف در شهر اميركلا و بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدن از دختر بودن طفل به بابل آمدند و وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش را صادر كردند. بابايف پزشك معالج به سيد يوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند.
سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائمشهري ازدواج كرد كه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شد كه از ميان آنان ابوالحسن، ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند..... برگرفته از وبلاگ پرمحتوای رقص گلها نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | شهید احمد کشوری
یادی ازسردارشهید خلبان احمد کشوری امير سرتيپ شهيد احمد كشوري تيرماه 1332 در خانواده اي متوسط در مازندران به دنيا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در كياكلا و سرپل تالار، دو روستا از روستاهاي محروم استان مازندران (قائم شهر)و سه سال آخر را در دبيرستان قنه بابل گذراند
خاطره ای ازشهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات بوقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم ، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند ، پس از آنکه مهمات هلی کوپتر ها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم ، لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند ، هلی کوپتر را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت هلی کوپتر به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند ، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تاخیری که کردی سوخت هلی کوپتر برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همینجا فرود بیا ، او گفت هلی کوپتر م را هدف قرار می دهند و با اینکه چراغ هشدار دهنده سوخت هلی کوپتر روشن شده و به هیچ وجه خطا نمی کند ، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا ( س ) خود را به قرارگاه می رسانم ، ساعتی بعد در حالیکه ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا ( س ) در حالیکه هلی کوپترش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است .
سرانجام عشق به ولایت او را تا ملکوت راهی کرد. پانزدهم آذر 59 بعد از یک عملیات موفق، هلی کوپترش مورد اصابت راکت های دو میگ قرار گرفت. با اینکه هلی کوپترش داشت در آتش می سوخت، توانست آن را به خاک خودی برساند، اما دیگر مجالی نمانده بود، کشوری هم رفت. تاریخ شهادت پانزدهم آذر 59 نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | شهيد طوسي
سردارشهيد محمد حسن طوسي
شهيد محمد حسن طوسي » به سال 1337 در خانواده اي مذهبي ، متدین در روستاي « طوسكلا » از توابع شهرستان نكاء ديده به جهان گشود شهيد طوسي از همان آغاز دوران جواني در كنار فراگيري تعاليم اسلامي و مذهبي علاقه وافري به بالا بردن سطح بينش سياسي خود داشت و به همين جهت در هيئتهاي مذهبي پيش از انقلاب حضوري فعال و تعيين كننده داشت . با آغاز نهضت خونبار اسلامي ايران به رهبري امام راحل(ره) ايشان باتفاق تني چند از وفاداران به انقلاب فعاليت سياسي گسترده اي را در سطح منطقه آغاز نمود كه تا سقوط حكومت ننگين شاهنشاهي ادامه داشت . بلافاصله پس از پيروزي براي حفظ دستاوردهاي انقلاب ، ابتدا در كميتة انقلاب اسلامي شهرستان نكا مشغول بكارشد سپس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان ساري ثبت نام و به انجام خدمت شبانه روزي در اين نهاد مقدس مشغول شد. در عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر در محور پل نو مسووليت يكي از محورها و هدايت چندگردان را به سمت پل نو بعهده داشت و در همين عمليات بود كه شديداً مجروح گرديد . در سال 62 به شوق جهاد في سبيل ا… در منطقه عملياتي والفجر 6 ( دهلران ) حضور يافت و بعنوان جانشين قرارگاه طرح لبيك ، مسووليت بكارگيري گردانهاي طرح لبيك يا خميني از استانهاي گيلان و مازندران را عهده دار گرديد و با استقرار گردانها و تلاش شبانه روزي در منطقه لياقت و شايستگي خودشرا بيش از پيش نمايان ساخت و در ساية همين درخشش بود كه سال 63 به عنوان مسوول اطلاعات و عمليات لشگر هميشه پيروز 25 كربلا منصوب گشت و در اين مسووليت خطير با برنامه ريزي دقيق ، سازماندهي وجذب نيروهاي توانمند ، مخلص و كاملاً مورد اعتماد معاونت اطلاعات قوي و كارآمدي را بوجود آورد .
شهید طوسی در کلام یاران سرلشگرپاسدار رحيم صفوي :
سردار شهيد طوسي را به لحاظ ارتباط كاري كه با هم داشتيم كاملاً ميشناسم روحيه شجاعت و شهامت و عشق و ايثار در وجودش متبلور بود وي داراي استعداد فوقالعاده نظامي و راهگشاي بسياري از مسائل نظامي در لشگربود از خصوصيات بارز كاري ايشان شناسايي كارشناسانه و فني و دقيق او در مناطق عملياتي بود با تمام خستگي كه در وجودش بود دست از كار نميكشيد و تمام آرزويش پيروزي بچهها و نابودي دشمن بود سردار طوسي بر اثر رشادتهاي بيمانند كه از خود در لشگربه جا گذاشت ميتوان او را مالك اشتر لشگر25 كربلا ناميد. سردار محسن رضایی :
لشگر پر افتخار 25 کربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراوانی را تقدیم اسلام و ایران عزیز کرده است و برادر عزیز و بزرگوار شهید طوسی یکی از این فرزندان قهرمان مازندران بود که در بنیانگذاری لشگر 25 کربلا سهم مهمی بر عهده داشت. برادر عزیز و بزرگوار شهید طوسی یکی از این فرزندان قهرمان مازندران است که در بنیان گذاری لشگر 25 کربلا سهم مهمی بر عهده داشت و در مسئولیت های مهمی همچون اطلاعات و فرماندهی و امور ستادی از خود شایستگی های فراوانی را به ثبت رساند. شهید طوسی چهره محجوب و خستگی ناپذیر با شجاعت بی نظیری که در خود داشت و تمامی این سرمایه بزرگ معنوی را تقدیم اسلام و ملت بزرگ ایران نمود. سرتيپ كميل كهنسال : «من و شهيد “محمدحسن طوسي” بعد از عمليات والفجر 8 در حين رفتن به فاو بوديم، او را خيلي ناراحت ديدم، مرتب با خود زمزمههايي ميكرد، پرسيدم محمد حسن! چرا ناراحتي؟ گفت: بسياري از دوستانم شهيد شدند و من هنوز ماندهام. گفتم تو شهيد ميشوي، نگران نباش. گفت: آخر من براي بعد از شهادت خودم هم نگرانم. گفتم تو كه شهيد شدي به نعمتهاي خداوندي ميرسي، شفاعت پيدا ميكني، حسابت پاك است، براي چه نگراني؟ گفت نگرانيم از اين است كه شهيداني چون (اسم چند تا از دوستانش را گفت) اينها دنيايي از شخصيت و رشادت و دلاوري بودند، از اينها دنيايي فقط در محدوده روستا تجليل شد. ولي ما كه به شهادت برسيم در سطح استان و در حد وسيع برايمان مراسم ميگيرند، در صورتي كه من خودم را خيلي كوچكتر از آن بسيجيان شهيد ميبينم.
انقلاب اسلامي ما در يك برهه اي از زمان واقع گرديد كه به جرأت مي توان گفت كه تمام اسلام در مقابل تمامي شرك و كفر واقع گرديده كه پيروزي انقلاب باعث احياء اسلام در تمام دنيا و شكست آن باعث شكست اسلام خواهد شد . پس بايد همه دست بدست هم در صراط مستقيم و پيرو امام به حركت ادامه دهيم .دنيا محل امتحان و آزمايش است و كاروانسرايي است موّقت، قافله مرگ فرا خواهيد رسيد و همه در نوبت قرار دارند ودر مهلت مقرر بايد بسوي او بازگشت.انچه را خداوند تقدير مي نمايد كسي قادر به آن نخواهد بود خداوند دقيقه و ثانيهاي مرگ كسي را به تأخير نمي اندازد پس چه بهتر كه انسان زندگي اش را در مسير طاعت الهي و در جهت كسب رضايت خداوند قرار دهد وهمواره بياد او باشد
نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت | طلبه شهيد طلبه شهيد: سيد عظيم حسيني
|