تبليغاتX
سرداران شهید مازندران
سرداران شهید مازندران
o یادو خاطره سرداران شهيد مازندران گرامیباد
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS

صلوات 
موضوع: شنبه 1 اسفند1388 0:0
      

      شادی روح سرداران شهیداستان مازندران

صلوات

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت

آن پنج تن! 
موضوع: جمعه 1 آبان1388 17:46

آن پنج تن!

شهيد «حاج حسين بصير»، در عمليّات كربلاي 5 در غرب كانال ماهي، به همراه نيروهاي جان بر كفش، بيست و دو روز حماسه آفريد. در يكي از همين روزها كه عراق براي باز پس‌گيري سر پُلي كه ما گشوده بوديم تماميِ امكانات تدافعي و تهاجمي‌اش را در قالب دو تيپّ كماندويي وارد عمل كرده بود و فرمانده سپاه چهاردهم عراق؛ «عدنان خيرالله» نيز براي روحيّه دادن به نيروهايش در منطقه حضور داشت، كار به جايي رسيد كه از نيروهاي در خطّ ما فقط «حاج بصير» مانده بود و دو پاسدار و دو طلبة بسيجي. در همين گير و دار، «حاجي» در تماسي با من فرمود: «فلاني! ما پنج نفر به تعداد پنج تن آل‌عبا، با ذكر مقدّس «يا فاطمة الزّهرا (س)» جلويشان را مي‌گيريم؛ حال يا به شهادت مي‌رسيم، يا پيروز باز مي‌گرديم!» در حالي كه بغضي سنگين گلويم را به هم مي فشرد، آنان را به خدا سپردم. آنها با عزمي آهنين و ايماني والا به امدادهاي غيبي الهي، اين دو تيپ كماندويي را با جرأت و جسارتي شگرف، به ياري خدا به عقب راندند. بعدها از نيروهايي كه در ادامة اين عمليّات به اسارت ما درآمدند شنيديم كه مي‌گفتند: «شما پانزده گردان وارد عمل كرده بوديد!»

http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

تير دعا/ حاج حسین بصیر 
موضوع: پنجشنبه 16 مهر1388 3:14

تيردعا

يك روز شهيد «حاج بصير» از مادرش خواست كه به وي اجازه دهد بر سجّاده‌اش دو ركعت نماز حاجت بخواند و مادر نيز پس از پايان نماز بر دعاهاي زير لبي كه بر لبان فرزند مي‌وزد، آمين بگويد. مادر «حاجي» هم به خيال آنكه فرزندش چون هميشه پيروزي رزمندگان اسلام را از خدا طلب كرده است، با كمال توجّه بر دعاي زمزمه‌وار او آمين گفته بود. نماز و دعا كه به آخر رسيد، حاجي رو به مادرش كرد و گفت: «مادر! مي‌داني اين دعايي كه تو آمينش را گفتي براي چه بود؟» «حتماً پيروزي رزمندگان اسلام را از خدا خواستي.» «بله، آن به جاي خودش. ولي من از خدا طلب شهادت كردم. چون مي‌دانم كه تو با دعاهايت مانع شهادتم مي‌شوي امروز مي‌خواستم آمينت را هم بر شهادتم بشنوم.» «پسرم! من به خدا از شهادت شما باك ندارم؛ چنانكه برادرت «اصغر» شهيد شده و «هادي» هم در جبهه است. امّا من دوست دارم شما بمانيد و از امام و انقلاب دفاع كنيد.» و چه زود تير دعاي فرزند، شعله‌ور از چاشنيِ آمينِ مادر، به هدف اجابت نشست و حاجي را از فراز قلّه‌هاي ماوؤت در ناپيداي غيب، بر چكاد شهود نشاند!

 

http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

درد و دل  
موضوع: پنجشنبه 12 شهریور1388 6:34
گزيده اي از درد و دل ابوالحسن محمدزاده برادرزاده شهيدان محمدزاده
 


سال ها از فصل هجرت سرخ شما مي گذرد و ما که هنوز پرواز را نيا موخته ايم لحظاتمان را به ياد آبي شما که تا ملکوت پرکشيديد پيوند مي زنيم .
سالهاست که گنجينه خاطرات شما گرانبهاترين موجودي خزانه قلبم شده ، گنجينه زوال ناپذيري که به آن مي بالم و مي دانم هرگز به يغما نخواهد رفت.

عموهاي مهربانم باور کنيد من از آنهايي نيستم که هيچ گاه از ماشين حسابشان جدا نمي
شوند و هرگز ((بيت المال))را با ((مال البيت))اشتباه نگرفتم و هيچ وقت
نخواستم در کورس سرگيجه آور تاثر از اين و ان سبقت بگيرم .
باور کنيد من هنوز سعي مي کنم مثل شما غيرت داشته باشم و ازآدم هاي بي رگ و ريشه خوشم نمي آيد و گل سرخ را به گل هاي مصنوعي که از آن سوي آب مي آيند و رنگ وبويي ندارند ترجيح مي دهم .

شما اين مطالب را  در وصيتنامه خود به من و خانواده و دوستانتان سفارش کرديد اما شرمنده ام که عده اي از دوستانتون قراري که شما با آنها گذاشتيد و از آنها قول گرفتيد فراموش کرده اند .


فراموشم نکنيد...

http://sarafrazan.parsiblog.com/

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهید حاج سید مجتبی علمدار 
موضوع: دوشنبه 14 اردیبهشت1388 3:2

جانباز شهید حاج سید مجتبی علمدار

 

قسمتی از وصیتنامه سردار شهید اسلام مداح اهل بیت ( ع )

 

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید قرآن را بیشتر بخوانید بیشتر بشناسید بیشتر عشق بورزید بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای قربت فرزند فاطمه ( س ) ( مقام معظم رهبری ) را که همان ناله غریبانه فاطمه ( س ) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی ( ره ) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار از جان و مال و زندگی جهت هر چه بارورتر شدن درخت تنومند اسلام ناب که 1400 سال پیش بدست توانای خاتم پیغمبران محمد بن عبدالله ( ص ) کاشته شده و با خون فاطمه زهرا( س ) بین درب و دیوار و عرق خون آلود پیشانی حیدر ، جگر پاره امام حسن ( ع ) در میان تشت ، بدن پاره پاره و رگ بریده حلقوم ابی عبدالله ( ع ) و خونهای جاری شده از ابدان شهدای کربلا و کربلای ایران آبیاری شد باشند نگذارید که آن واقعه تکرار شود ! حتما می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا ( س ) نیمه دل شب دست به دعا بردارد که اللهم عجل وفاتی همان واقعه ای که علی ( ع ) از تنهایی با چاه درد دل کند همان واقعه ای که امام حسن مجتبی ( ع ) را سنگ بزنند و آنقدر مظلوم و غریبش کنند که بعد از مرگش جنازه اش را تیرباران کنند ، همان واقعه ای که امام حسین ( ع ) فریاد بزند ( هل من ناصر ینصرنی ) فقط پیکرهای بی سر شهداء تکان بخورد همان واقعه ای که امام صادق ( ع ) بفرمایند : به تعداد انگشتان یک دست یار و یاور واقعی ندارم همان واقعه ای که ... و نهایتا همان واقعه ای که امام خمینی ( ره ) بگویند : من جام زهر نوشیده ام و ناله غریبانه ( اللهم عجل وفاتی ) او فاطمه ( س ) را به گریه آورد !!!

شیعه ها ،مسلمونا ، حزب اللهی ها ، بسیجی ها و ... نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود .

 

سردار شهید اسلام سید مجتبی علمدار           فرزند سید رمضان

محل ولادت –  ساری

سال ولادت – 11/10/1345

محل شهادت –  بیمارستان ساری ( بر اثر جراحات شیمیایی از جنگ )

سال شهادت – 11/10/1375

محل دفن – گلزار شهدای ساری

 

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهید حبیب ا... افتخاریان 
موضوع: شنبه 5 اردیبهشت1388 4:34

 

سردار شهید حبیب ا...  افتخاریان(ابوعمار)

درسال 1334 در شهرستان بهشهر ديده به جهان گشود و در سن 3 سالگي از محبت پدر محروم گشت و سرپرستي او و خانواده اش را عمويش بر عهده گرفت بدليل شرايط مادي خانواده تحصيل در كلاسهاي شبانه به كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد پس از فراقت از تحصيل به خدمت سربازي رفت بعد از آن در اداره برق اصفهان مشغول كار شد و در عين حال به مبارزات سياسي خود عليه رژيم پرداخت و به علت فشار عوامل شاه به كشور آلمان و بعد فرانسه مهاجرت كرد و همچنين دوره نظامي را در كشور سوريه و لبنان گذرانيده است و مدتي در فرانسه به محافظت از امام پرداخت با پيروزي انقلاب مسووليت حفاظت و انتقال خانواده حضرت امام را از تركيه به ايران به عهده گرفت و به ايران آمد . در ابتداي ورود به تشكيل سپاه و شكل دهي سازمان اين نهاد مقدس پرداخت و در تشكيل سپاه اصفهان نقش ارزنده اي داشته است پس از آن به مازندران عزيمت نمود و با تشكيل پايگاههاي سپاه به مبارزه عليه شورش گنبد و بندر تركمن پرداخت و فرماندهي سپاه آن منطقه را بر عهده گرفت و سپس عازم جبهه جنوب شد مدتي فرماندهي تيپ 25 كربلا را بر عهده داشت و به منطقه غرب اعزام و به عنوان فرمانده سپاه مريوان و بانه مشغول خدمت شد و در اين خطه مظلوم به ايثارگري و مبارزه عليه خود فروخته گان و عمال دشمنان پرداخت و در 19/12/1363 هنگاميكه در اوج پريدن از سكوي پرواز بسوي معشوق بود به ديدار دوست شتافت . روحش شاد و روانش قرين رحمت الهي باد

   نقش شهيد در دفاع مقدس :

فرمانده سرافراز  هنگاميكه بر سكوي عشق مي نگريست مناجات عارفانه سر مي داد گويي بلبلي بر شاخسار خشك نشسته و نغمه سبز سر مي دهد تا باغش را يابد و همچون بهار با طراوت نغمه خواني كند و در اين سير از هيچ تلاشي چشم نپوشيد و در برعهده گيري  مسووليتهاي حساس در مناطق عملياتي دريغ نورزيد و با مسووليتهاي ذيل اداي دين نمود .

1- فرماندهي تيپ 25 كربلا در محورهاي عملياتي جنوب

2-  فرمانده سپاه پاسداران بانه در كردستان

3- فرمانده سپاه پاسداران مريوان در كردستان

 وصاياي شهيد :

ما از عمرمان بهره اي به اسلام نداده ايم شايد اين خون ثمره اي باشد براي اسلام عزيز و اين خونها كه هديه ات مي كنيم اي خداي رحمان كرامت كن و پذيرايمان باش .

تاريخ شهادت : 16/12/63  در جبهه مريوان

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شوخي در جبهه1 
موضوع: چهارشنبه 28 اسفند1387 8:18

پوتين
پيدا شد


http://www.sobh.org/images/kootah&khandani/lataef/09.jpg

حقيقت گاهي حسوديمان مي‌شد از اينكه بعضي اينقدر خوش‌خواب بودند. سرشان را نگذاشته
 
روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيده‌اند و تا دلت بخواهد خواب سنگين بودند، توپ بغل
 
گوششان شليك مي‌كردي، پلك نمي‌زدند. ما هم اذيتشان مي‌كرديم. دست خودمان نبود. كافي بود
 
مثلاً لنگه دمپايي يا پوتين‌هايمان سر جايش نباشد ديگر معطل نمي‌كرديم خوب همه جا را
 
بگرديم، صاف مي‌رفتيم بالا سر اين جوانان خوش خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از
 
حفظ بودند، هنوز نپرسيده‌ايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت مي‌گفتند: «به پسر پيغمبر
 
نديدم.» و دوباره خُر و پُف‌شان بلند مي‌شد، اما اين همه ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره:
 
«برادر برادر!» بلند مي‌شد اين دفعه مي‌نشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب
 
مي‌شنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!»
نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

بانوی اذان ومناجات  
موضوع: دوشنبه 12 اسفند1387 16:51

 

مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات

فرصتی ده که کنم جان بفدای تو حسین

  جان چه ارزد صنما؟ ایمان بفدای تو حسین

واینبار میگویم از مادری نستوه از مادری دلاور از شیرزنی که مقتدایش زینب ومولایش علی وعشقش شهادت است شنیدم که تنها آرزویش شهادت خود وفرزندانش است  واین یعنی بهشت یعنی لقائ الله خدا کند که ما هم مرگمان شهادت وآرمانمان مبارزه با ظلم باشد تا آخرین نفس

 

کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود

 

در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغله‌اي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصره درآوردند و او و همسرش را به امنيه انتقال دادندسيد مستقيما به زندان رفت. ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد.

 

در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف و همسرش را امنيه‌ها گرفته‌اند. بعضي‌ها بدون اينكه علت را بدانندفقط در خصوص دستگيري آنها حرف مي‌زدند ولي افراد مطلع مي‌گفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروز كه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بودبعضي‌ها مي‌گفتند پيش‌بيني شاه نعمت‌الله ولي همين نوزاددر شكم است. يكسري مي‌گفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع را تاييد مي‌كردند و دوم بي‌گناهي سيد و همسرش. بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدن دختر سيد يوسف در شهر اميركلا و بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدن از دختر بودن طفل به بابل آمدند و وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش را صادر كردند.

 بابايف پزشك معالج به سيد يوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند.

سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائم‌شهري ازدواج كرد كه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شد كه از ميان آنان ابوالحسن، ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند.....

برگرفته از وبلاگ پرمحتوای رقص گلها  

 http://www.honarhayekhoda.blogfa.com/

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهید احمد کشوری 
موضوع: سه شنبه 29 بهمن1387 9:1

 

یادی ازسردارشهید خلبان احمد کشوری

 امير سرتيپ شهيد احمد كشوري تيرماه 1332 در خانواده اي متوسط در مازندران به دنيا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در كياكلا و سرپل تالار، دو روستا از روستاهاي محروم استان مازندران (قائم شهر)و سه سال آخر را در دبيرستان قنه بابل گذراند

 خاطره ای ازشهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی

 در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات بوقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم ، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند ، پس از آنکه مهمات هلی کوپتر ها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم ، لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند ، هلی کوپتر را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت هلی کوپتر به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند ، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تاخیری که کردی سوخت هلی کوپتر برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همینجا فرود بیا ، او گفت هلی کوپتر م را هدف قرار می دهند و با اینکه چراغ هشدار دهنده سوخت هلی کوپتر روشن شده و به هیچ وجه خطا نمی کند ، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا ( س ) خود را به قرارگاه می رسانم ، ساعتی بعد در حالیکه ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا ( س ) در حالیکه هلی کوپترش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است .

 

سرانجام عشق  به ولایت او را تا ملکوت راهی کرد. پانزدهم آذر 59 بعد از یک عملیات موفق، هلی کوپترش مورد اصابت راکت های دو میگ قرار گرفت. با اینکه هلی کوپترش داشت در آتش می سوخت، توانست آن را به خاک خودی برساند، اما دیگر مجالی نمانده بود، کشوری هم رفت.

تاریخ شهادت پانزدهم آذر 59

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهيد طوسي 
موضوع: جمعه 4 بهمن1387 3:18

 

سردارشهيد محمد حسن طوسي

 

 

 شهيد محمد حسن طوسي » به سال 1337 در خانواده اي مذهبي ، متدین در روستاي « طوسكلا » از توابع شهرستان نكاء ديده به جهان گشود شهيد طوسي از همان آغاز دوران جواني در كنار فراگيري تعاليم اسلامي و مذهبي علاقه وافري به بالا بردن سطح بينش سياسي خود داشت و به همين جهت در هيئتهاي مذهبي پيش از انقلاب حضوري فعال و تعيين كننده داشت .

با آغاز نهضت خونبار اسلامي ايران به رهبري امام راحل(ره) ايشان باتفاق تني چند از وفاداران به انقلاب فعاليت سياسي گسترده اي را در سطح منطقه آغاز نمود كه تا سقوط حكومت ننگين شاهنشاهي ادامه داشت . بلافاصله پس از پيروزي براي حفظ دستاوردهاي انقلاب ، ابتدا در كميتة انقلاب اسلامي شهرستان نكا مشغول بكارشد سپس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان ساري ثبت نام و به انجام خدمت شبانه روزي در اين نهاد مقدس مشغول شد.

در عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر در محور پل نو مسووليت يكي از محورها و هدايت چندگردان را به سمت پل نو بعهده داشت و در همين عمليات بود كه شديداً مجروح گرديد . در سال 62 به شوق جهاد في سبيل ا… در منطقه عملياتي والفجر 6 ( دهلران ) حضور يافت و بعنوان جانشين قرارگاه طرح لبيك ، مسووليت بكارگيري گردانهاي طرح لبيك يا خميني از استانهاي گيلان و مازندران را عهده دار گرديد و با استقرار گردانها و تلاش شبانه روزي در منطقه لياقت و شايستگي خودشرا بيش از پيش نمايان ساخت و در ساية همين درخشش بود كه سال 63 به عنوان مسوول اطلاعات و عمليات لشگر هميشه پيروز 25 كربلا منصوب گشت و در اين مسووليت خطير با برنامه ريزي دقيق ، سازماندهي وجذب نيروهاي توانمند ، مخلص و كاملاً مورد اعتماد معاونت اطلاعات قوي و كارآمدي را بوجود آورد .

شهید طوسی در کلام یاران

سرلشگرپاسدار رحيم صفوي

 سردار شهيد طوسي را به لحاظ ارتباط كاري كه با هم داشتيم كاملاً مي‌شناسم روحيه شجاعت و شهامت و عشق و ايثار در وجودش متبلور بود وي داراي استعداد فوق‌العاده نظامي و راهگشاي بسياري از مسائل نظامي در لشگربود از خصوصيات بارز كاري ايشان شناسايي كارشناسانه و فني و دقيق او در مناطق عملياتي بود با تمام خستگي كه در وجودش بود دست از كار نمي‌كشيد و تمام آرزويش پيروزي بچه‌ها و نابودي دشمن بود سردار طوسي بر اثر رشادتهاي بي‌مانند كه از خود در لشگربه جا گذاشت مي‌توان او را مالك اشتر لشگر25 كربلا ناميد.

 سردار محسن رضایی

 لشگر پر افتخار 25 کربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراوانی را تقدیم اسلام و ایران عزیز کرده است و برادر عزیز و بزرگوار شهید طوسی یکی از این فرزندان قهرمان مازندران بود که در بنیانگذاری لشگر 25 کربلا سهم مهمی بر عهده داشت.  برادر عزیز و بزرگوار شهید طوسی یکی از این فرزندان قهرمان مازندران است که در بنیان گذاری لشگر 25 کربلا سهم مهمی بر عهده داشت و در مسئولیت‌ های مهمی همچون اطلاعات و فرماندهی و امور ستادی از خود شایستگی ‌های فراوانی را به ثبت رساند.  شهید طوسی چهره محجوب و خستگی ناپذیر با شجاعت بی‌ نظیری که در خود داشت و تمامی این سرمایه ‌بزرگ معنوی را تقدیم اسلام و ملت بزرگ ایران نمود.

سرتيپ كميل كهنسال

 

«من و شهيد “محمدحسن طوسي” بعد از عمليات والفجر 8 در حين رفتن به فاو بوديم، او را خيلي ناراحت ديدم، مرتب با خود زمزمه‌هايي مي‌كرد، پرسيدم محمد حسن! چرا ناراحتي؟ گفت: بسياري از دوستانم شهيد شدند و من هنوز مانده‌ام. گفتم تو شهيد مي‌شوي، نگران نباش. گفت: آخر من براي بعد از شهادت خودم هم نگرانم. گفتم تو كه شهيد شدي به نعمت‌هاي خداوندي مي‌رسي، شفاعت پيدا مي‌كني، حسابت پاك است، براي چه نگراني؟ گفت نگرانيم از اين است كه شهيداني چون (اسم چند تا از دوستانش را گفت) اينها دنيايي از شخصيت و رشادت و دلاوري بودند، از اينها دنيايي فقط در محدوده روستا تجليل شد. ولي ما كه به شهادت برسيم در سطح استان و در حد وسيع برايمان مراسم مي‌گيرند، در صورتي كه من خودم را خيلي كوچكتر از آن بسيجيان شهيد مي‌بينم.


وصاياي شهيد

انقلاب اسلامي ما در يك برهه اي از زمان واقع گرديد كه به جرأت مي توان گفت كه تمام اسلام در مقابل تمامي شرك و كفر واقع گرديده كه پيروزي انقلاب باعث احياء اسلام در تمام دنيا و شكست آن باعث شكست اسلام خواهد شد . پس بايد همه دست بدست هم در صراط مستقيم و پيرو امام به حركت ادامه دهيم .دنيا محل امتحان و آزمايش است و كاروانسرايي است موّقت، قافله مرگ فرا خواهيد رسيد و همه در نوبت قرار دارند ودر مهلت مقرر بايد بسوي او بازگشت.انچه را خداوند تقدير مي نمايد كسي قادر به آن نخواهد بود  خداوند دقيقه و ثانيه‌اي مرگ كسي را به تأخير نمي اندازد پس چه بهتر كه انسان زندگي اش را در مسير طاعت الهي و در جهت كسب رضايت خداوند قرار دهد وهمواره بياد او باشد



تاريخ شهادت 18/1/66 در منطقه شلمچه كربلاي هشت.

 

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

طلبه شهيد 
موضوع: یکشنبه 29 دی1387 1:52
 

 

طلبه شهيد: سيد عظيم حسيني

 

                                         

 

وصیت نامه

از امت‌ حزب‌ الله‌ وشهيد پرور مي‌خواهم‌ كه‌ امام‌ را تنها نگذارند و مطيع‌ امر امام‌ باشند، به آنهايي كه‌ اين‌ نظام‌ پاك‌ اسلامي‌ را قبول ندارند مي‌خواهم ‌بگويم‌ كه‌ شما بهتر مي‌فهميد يا امام‌ حسين‌ (عليه السلام) شما بهتر مي‌فهميد يا آقا امام‌ زمان‌ (عجل الله تعالي فرجه‌) و رهبر بزرگ‌ خودمان‌ امام‌ خميني‌ امام‌ امت‌؟ اگر مي‌فهميديد پس‌ چرا براي‌ مقداري‌ از خاك‌ ناچيز و ماديات‌ دنيوي‌ خود را مشغول‌ كرديد؟ به‌ خودسازي‌ وكسب‌ معنويات‌ بكوشيد زيرا اين‌ چند چيز دنيايي‌ را عاقبت‌ بايد بر زمين‌ گذاشته‌ و با مقداري‌ كفن‌ به سوي‌ قبر رجوع‌ كنيد پس ‌بكوشيد تا دير نشود. به آنهايي كه‌ با ولايت‌ فقيه‌ مخالف‌ و اين‌ خط‌ و نظام‌ اسلامي‌ را قبول‌ ندارند اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ در مجالس‌ من‌شركت‌ نكنند چه‌ آشنا باشد و چه‌ غير آشنا، من‌ مي‌خواهم‌ كه‌ مجلسم‌ را ياوران‌ حسين‌ و امام‌، نوراني‌ كنند نه‌ سيه‌ چهره‌گان‌ ازخدا بي‌خبر، كه‌ ماديات‌ دنيوي‌ آنان‌ را كور و كر كرده‌ باشد، به‌ دشمنان‌ اسلام‌ مجال‌ كوچكترين‌ حركتي‌ را ندهيد و هوشيار ومقاوم‌ باشيد كه‌ دست‌هاي‌ پليدي‌ در كار است‌ (در انحراف‌ كشاندن شما امت‌ حزب‌ الله) پس‌ بكوشيد اين‌ توطئه‌ها را خنثي‌ و از بين ‌ببريد

 

سمت راست شهيد سيد عظيم حسيني

زندگینامه

طلبه شهيد: سيد عظيم حسيني آن روز كه پروانه‌ها مجنون‌وار بر گرد تابوتت مي‌گشتند، دانستم كه عشق را بهايي است كه بايد عاشقانه فصل سبز زندگي را با سرخ‌گون آلاله‌ها به پايان بُرد. تو را درآن خيابان ديدم كه بر موج احساس مردم تا بهشت مي‌رفتي و من هم هروله‌كنان به دنبال تابوتت مي‌دويدم. براي تبرك از جسم آسمانيت دستانم را به سويت دراز مي‌كردم، شايد از صفاي روحت راهي به سوي بهشت بيابم. با تو بودم و دستان خود را بر ضريح قبرت گره مي‌زدم، به ناگاه پرده‌هاي زمان كنار رفت. خود را در خانهة ساده اما با صفاي فرزندي از تبار حسين-عليه‌السلام- يافتم. سال 1347 بود در يكي از بهترين روزهاي خوب خدادر استان مازندران ودر شهر شهيدان (محمودآباد). مادري را ديدم كه كودكي را در حريري از مِهر پيچانده است. نامت را «عظيم» نهاده بودند. ايمان چون چشمه‌اي جاري بود از سرچشمه‌هاي شوقت و آن شوق بود كه تو را به حوزه كشاند. در حوزه رسم شيدايي آموختي، سه سال در حوزه بودي و هر بار كه به روستا برمي‌گشتي، عروج آسماني روحت را مي‌ديدم كه تاب ماندن در اين ناسوت را نداشت. برادرت«سيد عيسي» كه شهيد شد ديگر تو بودي و داغ هجران غصه‌اي كه قصه زندگيت را به بي‌تابي نوشت. سرانجام مي‌توانستي به جبهه بروي، بي‌خبر رفتي تا مهر مادر تو را از رفتن باز ندارد. در عمليات والفجر هشت همراه با برادر ديگرت شركت كردي. در آنجا بود كه فيض روح‌القدسي حضرت عشق تو را به سرافت جانبازي نائل كرد. پس از بهبودي دوباره به جبهه رفتي و من نمي‌دانستم كه در اين كشاكش عشق و عقل تو در عشق چه يافتي كه رفتن را به ماندن ترجيح دادي. پنج بار به جبهه رفتي و هشت ماه در سيناي عشق، حضور عارفانه داشتي. اما شيدايي تو در شلمچه بود، آنجا كه بر تقدير بوسه زدي و شلمچه مرز ميان جنون عشق و عقل بود. جولانگاهي براي حماسة عاشقان. در آنجا آر‌پي‌جي زن بودي و به شكار تانك‌هاي دشمن رفتي. اما كسي در آن سوي آسمان كمند عشق را به آن ميدان انداخته بود تا غزال تيزپاي جنونت را صيد كند و چه زيبا تو را صيد كردند. سرانجامت در خون كشيدند. دوازدهمين از آخرين ماه سال 1365 در عروج مستانه‌ات شعر ايثار را با خونت نوشتي تا براي فردا به يادگار بماند. پيكر مقدست در گلزار شهيدان علي‌آباد بوسه‌گاه عاشقاني است كه از قافلة شهادت به جاي مانده‌اند. «روحش شاد و راهش پررهرو باد

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهيد علي‌اكبر شيرودي،  
موضوع: چهارشنبه 25 دی1387 8:10
 

شهيد علي‌اكبر شيرودي،

 

خلبان شهيد علي‌اكبر شيرودي، در دي‌ماه 1334 در شيرود تنكابن استان مازندران متولد شد.وي دوران ابتدايي و دبيرستان را در تنكابن پشت سر گذاشت. سپس به تهران رفت و سپس از طي مراحل جذب در هوانيروز، براي آموزش خلباني به اصفهان اعزام شد.شهيد شيرودي در طول دوران قبل از انقلاب در زمينه‌هاي مذهبي فعاليت مي‌‌كرد و عليه رژيم شاه فعاليت‌هايي انجام مي‌داد.

شيرودي با پايان تحصيلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و دوره مقدماتي خلباني را در تهران به پايان رساند. سپس دوره هلي‌كوپتري كبرا را در پادگان اصفهان ديد و با درجه ستوانياري فارغ التحصيل شد‌.

آخرین عملیات پروازی خلبان شیرودی در بازی دراز صورت گرفت. عراق لشکری زرهی با 250 تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس گیری ارتفاعات «بازی دراز» به سوی سر پل ذهاب گسیل می کند. 

خلبان یاراحمد آرش که به همراه شهید شیرودی در این عملیات پروازی شرکت داشت، درمورد چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می گوید: " بارها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلیکوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می گرفت. درآخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آنکه چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک های عراقی به هلیکوپتر اصابت کرد و در همان حال شیرودی که مجروح شده بود با مسلسل به همان تانک شلیلک کرده و آن را منهدم نمود و خود نیز به شهادت رسید."

شخصیت های مملکتی نسبت به شخصیت والا و سلوک اخلاقی وی اظهارات مختلفی نموده اند از جمله حضرت آیت الله خامنه ای از وی به عنوان اولین نظامی که در نماز به او اقتدار کرده است، یاد می کند و او را مکتبی، مومن و جنگنده در راه خدا توصیف می کنند. حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در مورد وی می گوید: " من در قیافه شیرودی مالک اشتر را دیدم." همچنین شهید دکتر مصطفی چمران، وزیر دفاع وقت او را « ستاره درخشان جنگ های کردستان» نامیده است. صاحب نظران جنگ های هوایی او را « نامدارترین خلبان جهان» نامیده اند؛ چنان که شهید تیمسار فلاحی، رئیس ستاد مشترک ارتش در باره وی می گوید: "ناجی غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آریا، بازی دراز، میمک، دشت ذهاب و پادگان ابوذر بود. او غیر ممکن ها را ممکن ساخت. کسی بود که وقتی خبر شهادتش را به امام (ره) دادم، امام در مورد وی فرمود:" او آمرزیده است".

 

سرتيپ خلبان شهيد علي اكبر شيرودي در فرازي از وصيت نامه خود مي‌گويد: هنگامي كه پرواز مي‌كنم احساس مي‌كنم همچون عاشق به سوي معشوق خود نزديك مي‌شوم و در بازگشت هر چند پروازم موفقيت‌آميز بوده باشد، مقداري غمگين هستم چون احساس مي‌كنم هنوز خالص نشده‌ام تا به سوي خداوند برگردم.

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

آغوش شهادت  
موضوع: سه شنبه 24 دی1387 12:11

 

آغوش گرم شهادت

 


سردار شهيد «حاج حسين بصير»، از اولين بسيجيان استان مازندران بود كه در شكستن محاصرة آبادان شركت داشت. او فرماندة محور بود و از جبهة ذوالفقاريّه تا ماهشهر را پوشش مي‌داد. بارها در جبهه‌هاي مختلف، زخمي يا شيميايي شد و در راه پيشبرد اهداف دفاع مقدّس سر از پا نمي‌شناخت.
در شب عمليات كربلاي 10، بر فراز ارتفاعات ماووت به او گفتم: «حاجي! امشب آتش دشمن خيلي سنگين است، شما هم چند روز است كه خواب به چشمت نرفته، بمان و قدري استراحت كن.» گفت: «آقا مرتضي! من فرماندة اين محورم و بايد در كنار بسيجيانم باشم تا آنها دلگرم كار باشند و مشكلي پيش نيايد.» بعد با اصرار از من خواست كه اجازه دهم همراه نيروهايش بر قلّه بماند. و آنگاه كه رضايتم را بر ماندن جلب كرد، با چهره‌اي شكفته چون گل گفت: «اگر خدا بخواهد، ديگر ما رفتني هستيم!» آري، «حاجي» چون رودي ناآرام، در ادامة همين عمليّات و به تكاپوي اتّصال به درياي قرب الهي، سرانجام در آغوش گرم «شهادت» آرام گرفت.
روحش شاد!
راوي: سردار حاج مرتضي قرباني

http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

صفاي مستي 
موضوع: پنجشنبه 19 دی1387 6:9

 

در صفاي مستي

 


 

شهيد «حاج حسين بصير»، قبل از آغاز هر عمليّات، آنچنان به وضع ظاهري

خويش مي‌رسيد و به اصطلاح؛ سر و رو صفا مي‌داد كه انگار از كنگرة عرش

صفيرش زده‌اند! مي‌گفت: «عمليّات؛ سعي در صفاي مستي و طواف به دور

كعبة عشق است.» سپس به باور شيرين آخرين نبرد، تمام بصيرتش را در

نوك پيكان حمله مي‌نشاند و در درياي آتش فرو مي‌رفت و فرا مي‌آمد. گاه با

حسرتي عظيم به قامت خميدة افق زل مي‌زد و آهِ سوخته از نهاد برمي‌آورد

و چنين شورانگيز با همدلان به نجوا مي‌نشست:

«دوست درام لباس رزمم كفنم شود و در آن روز بزرگ كه همه در پيشگاه

محبوب، سر به زير مي‌ايستند، در قافلة پر شورِ شهيدانِ سربلند، به حرير

خون خويش مباهات كنم!»

سرانجام اين آرزوي شيرين او در عمليّات «كربلاي 10» به حقيقت نشست و

«حاجي» نيز بر بلنداي باور ماوؤت به «شهادت» ايستاد.

 

http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

گلواژه لبيك  
موضوع: پنجشنبه 12 دی1387 8:10

 

گلواژه لبيك به لب ها حك بود

از وسعت گام ها زمين در شك بود

اي كاش در آن صبح ظفر مي ديدي

خورشيد به مشت عاشقان، كوچك بود

جانباز سردار  اسماعیل سیاحی و (سمت چپ)سردارشهید ابوالقاسم محمدزاده

برقامت رعنای شهیدان صلوات

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

بي صدا گذشته اند 
موضوع: دوشنبه 9 دی1387 9:33

از كنار ما چقدر بي صدا گذشته اند

بارها نديده ام و بارها گذشته اند

آبشارهاي تا هميشه ايستاده اند

گرچه مثل رود از كنار ما گذشته اند


سردار شهيد ابوالحسن محمدزاده

سنگ ها نشسته اند و دشت هاي تشنه را

صاف و ساده چشمه هاي بي ريا گذشته اند

گرچه پهلوان شاهنامه اي نبوده اند

از هزارها هزار ماجرا گذشته اند

ما گذشته ايم و روزگار هم گذشت و رفت

با گذشت هاي ما هنوز با گذشته اند

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

راه ناتمام 
موضوع: چهارشنبه 4 دی1387 3:45

 

راه ناتمام


 

 

شهيد «حاج حسين بصير»، با آنكه در تمامي عرصه‌هاي انقلاب حضوري

فعّال و نقشي تعيين‌كنده داشت و از فرماندهان عالي رتبة جنگ و از خانوادة

شهدا بود و برادر و دامادش را در راه پاسداري از دستاوردهاي انقلاب، تقديم

آستان حضرت حق كرده بود، امّا با اين همه باز خود را مديون نظام مقدّس

اسلامي مي‌دانست و در جهت پيشبرد اهداف آن از هيچ كوششي فروگذار

نمي‌كرد. در مراسم بزرگداشت سوميّن روز شهادت دامادش «شهيد

مرتضي جبّاري»، حاجي همانند كوهي استوار در برابر ديدگان به حيرت

گشودة جمعيّت، چنين زبان به سخن گشود:

«خدا را شاهد مي‌گيرم كه من به خاطر شركت در اين مجلس عزا و براي

اينكه در مراسم بزرگداشت دامادم شركت كنم جبهه را ترك نگفته‌ام، بلكه به

امر فرماندة لشكرم در اينجا حضور يافتم تا شما مردم شهيد پرور و دوستان

«مرتضي» و جوانان غيور اين سامان را به سوي جبهه‌هاي حماسه و شرف

فرا خوانم. همين و والسّلام!» و چه زيبا جوانان غيرتمند فريدونكنار پس از اين

بيان كوتاه، بر نداي سوختة حاجي، لبيك اجابت گشودند و قدم در راه ناتمام

«مرتضي» نهادند!

http://www.mandegaran.com/Show.php?Page=HolyWar

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

كبوترانه پريدند عاشقان خدا 
موضوع: شنبه 16 آذر1387 1:52

خوشا آنان كه جانان مي شناسند

 

طريق عشق و ايمان مي شناسند

 

بسي گفتيم و گفتند از شهيدان

 

شهيدان را شهيدان مي شناسند

كبوترانه پريدند عاشقان خدا

 

به بي كرانه ترين سمت، آسمان خدا

 

و عرش زير قدم هايشان به خود لرزيد

 

چه سربلند گذشتند از امتحان خدا!

 

منطقه هفت تپه/گردان مالک اشتر

 

از راست بترتیب :۱-سردارمیرشکار(جانبازشیمیایی)۲-علی اکبرمحمدزاده

 

۳-سردارشهیدعلیرضانوبخت

 

۴-سرهنگ پاسدار ضیاتبار(جانباز)۵-پاسدارشهیدبهروزعلی پور

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

كشته عشق  
موضوع: جمعه 15 آذر1387 11:26

او مظهري از شجاعت و ايمان بود


از خويش گذشته عاشق جانان بود


وقتي كه شهيد شد تبسم مي كرد


آن كشته عشق بر سر پيمان بود

سردارشهید ابوالحسن محمدزاده

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

اتل متل شهادت  
موضوع: چهارشنبه 17 مهر1387 23:31

 

 

اتل متل شهادت

 

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک                            دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون                     دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام           برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده                       قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم                       دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه                           بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

 

 

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟                          یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

 چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟                       تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست                    حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

 کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن                         که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم       میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه               به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد                یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون          که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم                یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن               اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده                    نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

آرزوهای ما شد همش خیالات خام                        تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده                  همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت                       کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

 

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

شهيدان را حس نکردیم 
موضوع: شنبه 23 شهریور1387 10:48

 

شهيدان را حس نکردیم

دردا،که آدمهاهنوز،عطرناب اهورايي شهيدان راحس نکرده اند.

در کوچه هاي فراموشي بوي شانه هاي شهيدان مي وزد

بعد از شما اي صنوبر هابرميزهاي تفاخر نشستيم وهيچ کس مارابه مهماني لبخند هاي آسماني نبرد .

کجايند کبوتران عاشقي که روزي به قصد قربت جان خويش را در رودخانه مقدس ايمان شستند وبر چهارفصل سال،پنج تکبيرزدند؟.کجايند مسافران بهشت ؟

آي دشت بي انتهاي جنون!خاک سوخته سکوت چيزي بگوحرفي بزن، ازآن همه شقايق كه  پيش پاي خداوند، سجده بردندوپيمان آفرينش خويش را استوارکردند.

چيزي بگوکه سکوت ترانه اندوهناکي ست 

احساس زلالمان رادرسراشيب خيابان دلتنگي شهيدکردند

روزهايمان درتصورناهمگون، مبهم وناموزون آدمهاي ازخودراضي آدمهايي که ديروزشان راازيادبرده اند شکست وبغض رادرگلوي مان، درتنهايي مان، درخلوت غريب بي شهيدان تابي نهايت گريستيم وحاليا گريه هايمان هم عقده اي رانگشود ثانيه ها تازيانه مان مي زنند ثانيه ها سرزنش مان  مي کنند.

مهربان خاکريزها راچه کسي به لبخندهاي خياباني بخشيد؟؟؟!!!

فراموش شده هاهنوز،درپشت خاکريزهانفس مي کشند.

آدمهاي بي تفاوت ازپله هاي گناه بالا مي روندسياست بازان در خط مقدمسياست بازيهادرازدحام لحظه هاي بي دردگم شده اند.

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

سنگری در آسمان 
موضوع: دوشنبه 4 شهریور1387 5:15

 

 برقامت بی سر شهیدان صلوات

  چفيه ات رنگين كمان بود

 

 

 

   سنگرت در آسمان بود

 

  قلب تو از بچه هاي

 

كوچه باغ كهكشان بود

 

  باغ بودي،سبز بودي

 

  جنگل انبوه بودي

 

 رود بودي،پاك و آبي

 

 دشت بودي،كوه بودي

 

 عطر باران مي تراوبد

 

 از نگاه پر اميدت

 

 چون تورا بوسيده بودند

 

 همسفرهاي شهيدت

 

خاطراتت هست اينجا

 

 مثل گلهاي بهاري

 

 باز با مايي تو،اما

 

 توي عكس يادگاري

 

 دشت،بي تو بي پرستوست

 

 ابر مي گويد برايت

 

 توي گوش جبهه اما

 

 باز مي پيچدصدايت

 

شهیدان محمدزاده<br/><a href="http://i31.tinypic.com/14pssz.jpg" target="_blank">View Raw Image</a> 

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

برايم دعا كنيد  
موضوع: یکشنبه 13 مرداد1387 19:10
 

 اي كشتگان عشق برايم دعا كنيد    يعني نمي شود كه مرا هم صدا كنيد؟

 

  برادر شهيدان محمدزاده:

ما بر سر عهدى كه با خدا بسته‏ايم صادقانه ايستاده ايم و شما اي شهيدان پيمان خود را به آخر برديد (و در اين راه شربت شهادت نوشيديد) و ما همچنان در انتظاريم و هرگز تغييري(در عهد و پيمان خود) با شما نداده‏ايم.

براي گذر از دروازه هاي آ سمان، تنها با بال خونين دعا و يک سبد لبخند ورضاي دوست مي توان با کاروان لاله ها همراه شد.

براي پيوستن به قافله شهدا،بايد از هستي خويش و شيطان درون گسست.

گرچه فرصت پرواز رفته از دستمان اما همچنان دروازه هاي قلبمان را رو به باغ شهادت باز کرده ايم.

ما پرورش يافتگان مکتب عشق، شربت تلخ انتظار را به اميد وصال دوست مي نوشيم.

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

مجاهد فی سبیل الله 
موضوع: جمعه 11 مرداد1387 21:36
 

      درجه مجاهد فی سبیل الله


 

         

 

امام مسلم از ابو سعید خدری رضی الله عنه نقل می کند که حضرت محمد (ص)

 

فرمودند: « من رضی بالله رباً و بالإسلام دیناً و بمحمد رسولاً وجبت له الجنة

 

فعجب لها ابو سعید فقال: أعدها علی یا رسول الله فأعادها علیه ثم قال و

 

أخری یرفع الله بها للعبد مائة درجة ما بین کل درجتین کما بین السماء و

 

الأرض، قال و ما هی یا رسول الله؟ قال الجهاد فی سبیل الله»

( ''هر کس که به پروردگاری خداوند و دیانت اسلام و رسالت محمد ایمان و یقین

 

داشته باشد، بهشتی است. ابو سعید از این سخن شگفت زده شد و گفت یا رسول

 

الله آیا ممکن است بار دیگر این را برایم تکرار کنید، ایشان سخن خویش دوباره تکرار

 

کردند و ادامه دادند، و یک چیز دیگر هم هست که خداوند به وسیله آن بنده اش را

 

صد درجه می دهد و هر درجه اش میان زمین تا آسمان است. ابو سعید گفت: ای

 

رسول خدا آن کدام است؟ ایشان فرمودند: جهاد در راه خدا''.

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت |

سنگر ، پلاك ، اسلحه وشهادت 
موضوع: پنجشنبه 6 تیر1387 22:9

 

 

 

 

سنگر ، پلاك ، اسلحه ، پوتين پاي او

 

پيچيده در تمام كوه صداي او

 

 

سجاده اي رنگ افق رنگ لاله ها

 

پهن است روبه روي شهادت براي او

 

تسبيح ، عطرجبهه و سربند يا حسين

 

 

اشك ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفاي او

 

تكبير ، شور و حال شهادت ، خدا بهشت

 

مي شد خلاصه نام وفا در وفاي او

 


عاشق تر از هميشه به پرواز بي غرور

 

تركش ، گلوله ، سينه بي ادعاي او.........

نوشته شده توسط همسنگر شهید | لینک ثابت


sardaranmohammadzade.blogfa.com & Designer: GholamReza Sedaghati